دنیا خیلی کوچک است عزیزمشاید یک روز، حوالیِ انقلابکه خسته از روزمرگی و کارپشت چراغ قرمزدر تاکسی نشسته ای و سرت را به شیشه تکیه داده ای و به صدایِ گوینده ی رادیو گوش میدهیکه برای ساعات آتی هوایی ابری و بارانی پراکنده پیش بینی میکند... .درست همان لحظهمن با دست هایی در جیب،کوله ای پف کردهو بندهای کفشی که چند گره روی هم خورده است،نگاهم به زمین و فکرم در ناکجااز روی خط های عابر پیاده عبور کنم.... .دلت بلرزدبی معطلی کرایه ات را بدهی و باقی اش را نگرفته از ماشین پیاده شوی و با فاصله ی چند متر دنبالم راه بیفتی... .و ببینی که میروم طبقه ی آخر همان پاساژ قدیمی و وارد همان کتابفروشیِ کوچک میشوم... .ببینی که مینشینم سر همان میزِ کنجِ دیوار.... .
نزدیک بیایی... .صندلی را عقب بکشیبی حرف بنشینی رو به روی ام....صاحب کتابفروشی که حالا مردی میانسال شدهبه رسم همان روزهابرای مشتری هایِ ثابتِ شب هایِ پاییزی اشاز قهوه ی کهنه دم اشدوفنجان برایمان بیاوردو موقع رفتندر حالی که سینی چوبی اش را زیرِ بغلش زده،زل بزند به چشمانمان و بگوید: حیف نبود؟!بگوید و آهی بکشد و برود موسیقی آن روزها را از گرامافونِ خاک خورد
برچسب: دنیای کوچک آقای اوف,دنیای کوچک من,دنیای کوچک,
نویسنده: حامد صالحپور
تاريخ: چهارشنبه
10 آذر
1395 ساعت: 4:54